باهار گلدی

جبرائیل سراجی علمداری(ساقی)1391/8/1
...
بهار آمد

بهار آمد لبان غنچه شد باز
من و معشوق و گل گشتیم دمساز
به باغی برکنار جویباری
دمی با من نشست آن ماه طناز
گلی گفتیم و گل هردو شنفتیم
رموز عاشقی کردیم ابراز
بسی نگذشت اوج آسمانها
به بال آرزو کردیم پرواز
نمودم آنچه در جانم نهان بود
تمنا از من ،از وی عشوه و ناز
چو رامم شد من و تو از میان رفت
یکی گشتیم هم پیمان و همراز
گرفتم شهد و دادم انگبینش
چه خوش داد و ستد کردیم آغاز
خیالش را کشم هر شب در آغوش
فراموشم نشد آن چشم غماز

/ 0 نظر / 78 بازدید