دراین فصل چرا نو نشویم؟

دراین فصل چرا نو نشویم؟
فصل بشکفتن گل در چمن است فصل نوگشتن دشت و دمن است
فصل روییدن و زنده شدن است باشد این نو شدن از فصل قدیم...
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
بعد از آن حمله و تاراج خزان سوز و سرما و زمستان گزان
می رسد عید و بهاری پس ازآن در پس پرده بُــوَد راز عظیم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
آمد از پرده برون راز نهان نو شده چهره ی هستی و جهان
عقل حیران شد و انگشت به دهان ما که از سنگ و گیاه زنده تریم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
حال فـرقی است در انسان و گیـاه آدمی صاحب دیـد است و نگـــاه
سیل تغییـر که افتاده بــه راه ما که بر نو شــدن ارزنده تریم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
ما چه بودیم و چه کردیم و چه ها کسب کردیم و چه رفت از کف ما
ما چه بُردیم در این بِیع و شَرا ما که آگاه به هر خیر و شَریم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
بر فــرود تـو فــرازی نبــود زنـدگی شـوخی و بازی نبـود
به ز وجدان تو قاضی نبــود ما ز وجدان خود این می شنویم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
پـس چــرا ما متحـوّل نشــویم ما چـرا عاشق و بیــدل نشــویم
ما چـرا عارف واصل نشــویم آن گیاه است و کنون ما بَشریم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
نو شدن از همه نیکـو شدن است نو شدن پاک و صفا خوشدن است
نو شدن نیک و خداجو شدن است ما که بر نو شدن آماده تـریم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
نوشدن پاکی و صدق است و صفا تابــش نـور خـدا بـر دل ماست
نـو شدن خدمت بـر خلق خداست ما که خود عاشق این نو شـدنیم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟
عمــر انسان بُـوَد مـدرســه ای زندگی درس و حساب هندسه ای
تا که بیرون نکنــد حادثه ای ما در ایـن مـدرسه خود ممتخنیم
ما دراین فصل چرا نو نشویم؟

١٠/٢/١٣٨٣

/ 2 نظر / 24 بازدید
مریم

سلام. اگر خودرو داری به من سر بزن. اگه نداری هم سر بزن. اگه سر نمی زنی هم نزن!!! سال نو پیشاپیش مبارک.حداقل به من سر نمی زنی یه لبخند بزن.

حسین روحی

با سلام . عنوان این شعر " ما در این فصل چرا نو نشویم " میباشد.لطفا تصحیح فرمائید. در ضمن یک شعر دیگر از استاد را برایت می فرستم. دل به دریا زده ام باغ پر گشته زگل محو تماشا شده ام اشک شوق است روان دیده چو دریا شده ام صحن گلزار پر از لاله و گل گردیده است سردهم نغمه و آواز که شیدا شده ام همه ی لاله رخان آمده در صحن چمن باغ را شاد و جوان دیدم و برنا شده ام خاکی از پای گل و مقدم این لاله رخان دیده را کحل بصر ساخته بینا شده ام خوب رویان ادب جمع در این انجمن اند بهر بوسیدن پای همگی پا شده ام من سزاوار به فرّاشی این انجمنم لطف این انجمن است انجمن آرا شده ام قطره ای بودم و آگاه به بی قدری خویش گل سبب گشته درخشنده و زیبا شده ام قطره ام لیک به دریای ادب متّصلم دل به دریا زده ام لؤلؤ لالا شده ام من که شایسته ی الطاف در این حد نی ام روح در اوج فلک پّرد و عنقا شده ام